تبلیغات
سلام من محمد دانشجوی ورودی87 هستم. این وبلاگ رو درست کردم تا چیزایی رو که یه دانشجو باهاش سر و کار داره رو خیلی ساده بنویسم:سیاسی،دلنوشته،مذهبی،اجتماعی...و خلاصه هر چیزی که دانشجو توش قاطیه. پس لطفآ نظر فراموش نشه!
محمد Dr
اسفند 1390 [1]
بهمن 1390 [1]
دی 1390 [1]
مهر 1390 [2]
شهریور 1390 [1]
مرداد 1390 [2]
اردیبهشت 1390 [1]
فروردین 1390 [2]
بهمن 1389 [1]
دی 1389 [1]
آذر 1389 [2]
آبان 1389 [1]
داستان همیشه ناتمام من... -
هوالشافی -
نهال کوچولو -
خاطرات یک پزشک قانونی -
نوشته های یک پزشک سابقآ عمومی -
سینوحه -
حال و هوای دل یک پزشک -
نوشته های یك داروساز -
دكتر اشتباهی -
خاطرات و درد دل های دانشجویان پزشكی -
سمپادی های دانشگاه جندی شاپور اهواز -
سپید پوشان مشرقی -
خط خطی نوشت های تنهایی -
[ بهترین قالب های وبلاگ ]
[ خدمات وبلاگ نویسان جوان ]
[ بهترین سرویس وبلاگ دهی ]
[ مطمئن ترین سیستم کسب درآمد ]
سایت کاریابی و استخدامی
..:: بصــــیـــــر ::..
amir yoosef
[ بهترین قالب های وبلاگ ]
[ خدمات وبلاگ نویسان جوان ]
[ بهترین سرویس وبلاگ دهی ]
[ مطمئن ترین سیستم کسب درآمد ]
لیست لینکها
ارسال لینک به لینکدونی


سلام. بعضی وقتا قدیما یه چیزایی گفتن كه پشتش چه حكمتهایی كه پنهان نیست! این حرف ها معمولآ به صورت ضرب المثل به ما رسیدن. شاید تا حالا ضرب المثل " ملا شدن چه آسون، انسان شدن چه مشكل! " رو شنیده باشید. صادقانه بگم! وقتی تو خونه بی اخلاقی ای می كنم مادرم این ضرب المثل رو در موردم به كار می بره و منم بدون اینكه نشون بدم، آب میشم! واسه همین همیشه احساس بدی نسبت به این ضرب المثل داشتم و یه جورایی پاشنه ی آشیل خودم میدونستمش! ولی مدتیه كه خیلی به این ضرب المثل اعتقاد پیدا كردم. اونم به خاطره اینه كه مصداق عینیشو بارها دیدم.
از یه ماه پیش كه وارد بخش شدم و با ارتوپدی شروع كردم صحنه هایی رو می دیدم كه چندان جالب نبودند. متأسفانه برخورد اساتید و به خصوص رزیدنت ها با بیماران رو به هیچ وجه نمی پسندیدم و اونو خیلی پایینتر از شأن یه پزشك می دونستم. متأسفانه بعضی از همكاران طوری با تحكم با مریض صحبت می كنند كه انگار بیمار با همه ی ناخوشی و بیماری ای كه دست به گریبانش شده، باید بابت اینكه فراغت دكتر رو ازش گرفته شرمنده باشه! این طرز برخورد احتمالآ به خاطر اینه كه دكتر محترم احتمالآ خودشو ولی نعمت بیمار می دونه!
این آقای دكتر احتمالآ این اصل بدیهی و ساده رو یادش رفته كه پزشك برای بیماره نه بیمار برای پزشك!
این آقای دكتر احتمالآ یادش رفته كه شغل شریفی كه داره با تمام مزایا و جایگاه اجتماعیش، مرهون وجود همین بیماره!
و نهایتآ این آقای دكتر احتمالآ یادش رفته كه دكتر با بیمار تعریف میشه و بدون اون اصولآ قضیه منتفیه!
خطری كه از این قضیه متوجه ما استیجراست، اینه كه ما هم به دیدن این برخوردها كم كم عادت كنیم و كم كم در ما هم نمود پیدا كنه به طوری كه فكر كنیم اصلآ باید اینجوری بود و غیر از این امكان نداره كه خوشبختانه وجود اساتید و رزیدنت های خوش اخلاق در كنار اونها این خطر رو تقلیل می ده.
جدای از برخورد با بیماران برخورد اساتیدو رزیدنتا با هم و با استیجرها هم در نوع خودش در خور توجهه! البته خوشبختانه ما كمتر شاهد این طرز برخوردها بودیم ولی اخباری كه دوستان از بیمارستان امام نقل می كردند، از عمق فاجعه خبر می داد! می گفتن موقع راند كلماتی بین اساتید و رزیدنت ها رد و بدل میشه كه...
حال به راستی آیا نفس با سواد بودن می تواند انسان را تعالی ببخشد و روابط انسان با جهان پیرامونش را اصلاح كند؟ خیر! جواب این سؤال رو شاید بشه با توجه مطالب پیشین وبلاگ داد كه سخنی از امام نقل كرده بودم: اگر تهذیب در كار نباشد، علم توحید هم ( كه بالاترین علم است ) به درد نمی خورد. در دوران دبستان همیشه می خواندیم كه : لقمان را گفتند عالم بی عمل به چه ماند، گفت به زنبور بی عسل! كه شامل این حالت هم میشه. و چه بهتر و بالاتر از كلام ربوبی! قرآن تعبیر بسیار زیبایی از این حالت دارد. خداوند در قرآن با اشاره به علمای یهود كه تورات را می دانند ولی هیچ بدان عمل نمی كنند، می فرماید: "كمثل الحمار یحمل الاسفار" مانند الاغی كه باری از كتاب را به دوش می كشد( و هیچ بهره ای از آن ندارد)
والسلام
| محمد Dr | چهارشنبه 17 اسفند 1390 |
نظر ها ()
|
|
یکشنبه آخرین امتحان دوره ی فیزیوپاتولوژی رو هم دادم و با این امتحان پرونده ی دوره ی تئوری با همه ی فراز و نشیب هاش برای همیشه بسته شد و وارد دوره ی استیجری( کارورزی ) شدم. الآن که به پشت سرم نگاه می کنم می بینم خیلی چیزا عوض شده! با چه انگیزه های کوچیکی رشتمو انتخاب کردم . ترم اول تنها انگیزم شاید درخشیدن معدلم در بین معدلای خوب بود. ترمای بعد هم این انگیزه دووم نیاورد و دیگه کاملآ چند ترم بی هدف ادامه می دادم. ولی بعدها ...بعدها وقایعی پیش اومد که باعث شد بیشتر فکر کنم. به اینکه چرا اومدم این رشته؟! از این رشته چی می خوام؟ چرا این همه سال باید بخونم! گذر بهترین سالهای عمرم، یه زندگی پر استرس، ریزش موهام،... .روزها در پی جواب این سؤالا بودم تا این که... با خودم گفتم ببین! درسته که با اهداف كوچیك و پستی شروع کردی، ولی قطعآ تو انتخاب شدی! این قسمت تو بوده! پس به قسمتت راضی باش! این بود که بالآخره یه انگیزه ی خوب پیدا کردم: ادای تکلیف. بعد از اون با همین هدف ادامه دادم. نمی دونم سربلند بیرون اومدم یا نه؟ الآن که وارد بیمارستان می شم، دیگه خوابگاه رو مناسب این هدف ندیدم و با تصمیمی جدی وداع یاران گفتیم و در پی سرنوشت رفتیم همون جایی که یه روزی بهش می گفتیم خوابگاه ارواح! هم اتاقی یه رزیدنت سال آخر داخلی شدم. آدم خوبیه! گرم و متواضعه. شنبه بخش شروع میشه. فعلآ به خدا می سپارمتون.
تمام
| محمد Dr | یکشنبه 16 بهمن 1390 |
نظر ها ()
|
|

استاد در حال تدریس است. استروژن داروی بسیار مؤثر و مفیدی برای استئوپورز( پوکی استخوان ) است. ولی متأسفانه طی مطالعه ای که صورت گرفت، مشاهده شد که درصد زیادی از زنانی که استروژن مصرف کرده بودند، پس از مدتی مبتلا به کنسر برست (سرطان سینه ) شدند که باعث شد WHO (سازمان بهداشت جهانی) استفاده از این دارو را ممنوع اعلام کند و بیماران را از این داروی بسیار ارزان و مؤثر محروم کند، البته شاید کمپانی های بزرگ داروسازی در این تصمیم سازمان نقش داشته اند.
توطئه...تا چه حد به توطئه اعتقاد دارید؟ وسعت این توطئه را چقدر می دانید؟ به راستی آیا جهان توسط افراد پشت پرده اداره می شود؟ به راستی آیا مردم دنیا توسط توطئه افرادی با نفوذ احاطه شده اند؟ این افراد چه کسانی می توانند باشند؟ فراماسونرها، بورژوازی، سرمایه دارانٰ، شیطان پرستان، صهیوینیسم،...؟ یا نه ؟! صرفآ برخی دولت ها برای فرافکنی و منحرف کردن افکار عمومی از عملکرد ضعیف خود به این تئوری دامنه می زنند تا به شهروندان خود بفهمانند که زندگی تحت لوای دولت فعلی، علی رغم نقائص موجود بهتر از به دام افتادن در دام توطئه ی این گروه ها و تن دادن به حکومت آن هاست.
راستش بنده قصد اظهار نظر زیادی در این مورد را ندارم. فقط ذکر یک نکته را ضروری می دانم: متأسفانه دیده می شود عده ای از افراد سعی می کنند خود را معتقد به دو سوی این طیف کنند عده ای معتقدند پشت هر واقعه ای توطئه ایست و می خواهند همه ی وقایع را در سایه ی توطئه توجیه کنند و برخی دیگر معتقدند که اساسآ توطئه ای در کار نیست و همه اش توهم است. گویی هیچ حالت سوم و ما بینی در کار نیست؟
مستند arrival (ظهور) ساخته ی چند جوان مسلمان است که واقعیت های زیادی را در مورد فراماسونری، دجال، شیطان پرستی، حادثه ی 11 سپتامبر، نظم نوین جهانی، طبقه ی ممتاز، رؤسای جمهور آمریکا، خاندان سلطنتی انگلیس، bilderberg گروه ،bohemian grove،... به تصویر می کشد و یک تئوری توطئه ی تمام عیار را مطرح می کند. به طوری که به جرأت می توان گفت بسیاری از سمینارها و کنفرانس هایی که در این مورد برگزار می شوند از این مستند تغذیه می شوند. این مستند گرچه به نظر من خالی از اغراق نیست و حاوی مطالب غیر مستند زیادی است ولی دیدن آن را مؤکدآ به همه پیشنهاد می کنم و به نظر من هر انسانی در طول زندگی اش باید یک بار این مستند را ببیند!
از اینجا دانلود کنید و حتما تا آخر ببینید. قضاوت با خودتان!
| محمد Dr | پنجشنبه 1 دی 1390 |
نظر ها ()
|
|

وقتی مطلبی از تابناک در مورد اختلاس صد میلیارد تومانی در طرح پتروشیمی ایلام را می خواندم وانگشت تحیر در دهان به بزرگی این رقم فکر می کردم، فکرش راهم نمی کردم که در همان حال که این مطلب را می خواندم، عده ای با فراغت بال در حال پر کردن جیب خود از اسکناس های صد میلیاردی بودند!
این روزها کارم شده شمردن صفرهای سه هزار میلیارد! هر چقدر که این رقم را تکرار می کنم، باز برایم تکراری نمی شود! و دست آخر بعد از کلی تکرار می گویم سه هزاااااااار میلیااااااارد!
تازه کسی چه می داند؟! شاید همین لحظه هم عده ای دارند اسکناس سه هزار میلیاردی به جیب می زنند!
گروه آریا، شعبه ی بانک صادرات خوزستان، بانک ملی، شرکت فولاد خوزستان، آقای ایکس در کانادا، نامه ی ایگرگ به وزیر وای، استیضاح وزیر، پشت این اختلاس بزرگ هر که باشد باید محاکمه شود، تعارفی در کار نیست، مردم خواستار اطلاع رسانی در مورد اختلاس بزرگند،اختلاس بزرگ احساسات مردم را جریحه دار کرده......
این ها شده ادبیات امروز رئیس جمهور، وزرا، نمایندگان، مدیران، ائمه ی جمعه،...
این که تا چه حد این ژست ها به واقعیت نزدیکند را نمی دانم! تنها پاسخی که به این شنیده ها در چنته دارم یک لبخند تلخ است! شاید این ماجرا تنها پایان خوشی که می تواند برایم داشته باشد، اینست که نهایتآ یک مسئول بلند پایه را به عنوان عامل اختلاس معرفی کنند! شاید آنگاه آرام گیرم که "تعارف نداشتند"! احساس است دیگر... دست خودم نیست! ولی چرا در این کشور همه و از جمله من دنبال یک قربانی هستیم که تحویلش دهیم تا همه چیز درست شود و برگردیم سرکارمان و روز از نو روزی از نو؟! یاد فوتبالمان می افتم! فوتبال ویترین این نوع طرز فکر ماست! بعد از باخت، همه در به در می گردند دنبال مقصر ، که معمولآ مربی تشخیص داده می شود، عوض می شود و دیگر همه چیز درست می شود و ایران می شود قهرمان!
| محمد Dr | سه شنبه 26 مهر 1390 |
نظر ها ()
|
|

به اطلاع تمام خوانندگان محترم می رساند که وبلاگ حقیر یک وبلاگ خبری نبوده و قصد و داعیه ی اطلاع رسانی در این مورد را ندارد و با توجه به محدودیتی که به خاطر رعایت فواصل بین ارسال مطلب به وجود می آید، ممکن است مطالب با تأخیر زیادی نسبت به تاریخ وقوع آن ها در وبلاگ درج شود.
در 18 شهریور 1390 معادل 10 سپتامبر 2011 سفارت اسرائیل در قاهره توسط مردم خشمگین به محاصره در آمد و تصرف شد. در این بین کارکنان و سفیر رژیم جعلی از خشم مردم به وحشت افتاده و فرار را بر قرار ترجیح دادند. جوانی از ساختمان بلند سفارت بالا رفته و پرچم شوم نیل تا فرات را پایین کشید. می گفت: باکی نداشتم از این که برای پایین کشیدن پرچم رژیمی که دستش به خون برادرانمان آغشته است، کشته شوم.
چه با شکوه بود وقتی پلیسی که برای حفاظت از سفارت آمده بود، پس از چندی مقاومت در گوشه ای ایستاده و فقط نظاره گر تجلی خشم مردمی بود که سال ها به چشم خود شاهد بودند که حکومتشان چگونه بر زخم کشته و رانده شدن برادران فلسطینیشان از سرزمین پدری خود نمک تأیید می پاشد.
گویی سرنوشت شوم اسرائیل توسط ملت مصر رقم خواهد خورد. مصر که روزگاری پیشگام مبارزه و اکنون پیشگام انزوای اسرائیل در بین اعراب است و صلح انور سادات خائن فقط وقفه ای کوتاه در این راه بود.
10 سپتامبر 2011 به عنوان نقطه ی عطفی در تاریخ مصر نقش خواهد بست و سال ها موضوع بحث و تأمل متفکران موافق و مخالف مصری و غیر مصری خواهد بود. عده ای آن را انقلاب دوم خواهند نامید و عده ای سپتامبر سورپرایز، برخی تسخیر لانه ی جاسوسی خوانندش و برخی بحران حمله به سفارت...
ولی آنچه به وضوح مشخص است اینست که ملت ها راه خود را می روند و هیچکس از هیچ صنفی نمی تواند سد راهشان شود.
| محمد Dr | جمعه 8 مهر 1390 |
نظر ها ()
|
|

همه چیز عادی به نظر می آمد. وارد کارگاه شدم، بالا رفتم و نشستم، علیرضا کبیری هم آنجا بود. وقتی کتاب زردهای سرخ مائو را می خواندم، یک نفر بالا آمد پرسید: شما اینجا حسین آقا دارید؟ گفتم: نه! گفت: ببخشید! یک کمی به آن طرف و این طرف نگاهی کرد و ورندازی کرد و رفت. در این لحظه ناگهان دلم فروریخت. احساس نگرانی شدیدی کردم. بلند شدم کمی این طرف و آن طرف ساختمان را نگاه کردم، دیدم خبری نیست و همه چیز عادی است. با دلشوره ناهار خوردم. ساعت 1.5 بود و باید سر قرار با وحید می رفتم. گویا همین که به در کارگاه رسیده بودم، خانعلی مرا شناخته گفته بود: همین است! در را که بستم، آن ها از شکاف در روبرویی مرا به رگبار بستند.
غافلگیر شدم. تا آمدم به خود بجنبم، نقش زمین شدم. در همان لحظه نفهمیدم که از کجا تیر خورده ام. هر چه به این طرف و این طرف نگاه کردم، چیزی ندیدم. بعد چند شماره تلفنی را که در جیب داشتم درآوردم و خوردم و کپسول سیانور را در دهانم گذاشتم. از آنجا که کلت من دست افراخته بود، اسلحه ای همراه نداشتم. به دلیل خونریزی زیاد بی رمق شدم و داشتم به مرز بیهوشی می رسیدم که مأمورین در آن خانه را باز کردند و کلت و ویوزی به دست یکی دو قدم جلو آمدند و داد و بیداد که دستهایت را بالا ببر و اسلحه ات را در جوی آب پرت کن. در این مدت هم مردم زیادی هم به خاطر صدای شلیک گلوله و سر و صدای مأمورین در آنجا جمع شده بودند و مأمورین را شماتت می کردند که چرا جوان مردم را کشتید. آنها هم می گفتند ما پلیسیم کسی جلو نیاید. در این لحظات من نمی دانم از روی نفرت بود یا اتفاقی، که ناگهان دستم را گذاشتم روی کمرم و گفتم که اگر جلو بیایید با نارنجک تکه تکه تان می کنم. در صورتی که نارنجکی نداشتم می خواستم آنها را بترسانم و وادار به عکس العمل کنم تا با شلیک گلوله های بعدی کارم را یکسره کنند تا زنده به دست آنها نیفتم. انها هم باورشان شد. با این که جمعیت زیادی هم در انجا جمع شده بودند، دوباره شروع به شلیک رگباری کردند. دو گلوله هم در این مرحله به من اصابت کرد. گویا یکی-دو نفر هم از جمعیت در تیررس قرار گرفتند، زنی هم زخمی شد و دختری هم به نام (اعظم فردامیری) کشته شد...
در این لحظه تنها کاری که توانستم انجام دهم، جویدن کپسول سیانور وخوردن آن بود، قوت و توانم را از دست داده بودم با دستم پاهای خونینم را بلند کردم و خود را رو به قبله کردم و زیر لب شهادتین را گفتم ودیگر هیچ نفهمیدم... نمی دانم چند دقیقه گذشته بود که به هوش آمدم، مأمورین شلنگ آبی را در دهانم فرو کرده و آب را باز و بسته می کردند و من بالا می آوردم...
من در طول زندگی پرنشیب و فراز خود از دوران کودکی ام تا آن روز زحمتها و سختیهای بسیاری کشیده بودم. دو لحظه از عمرم را هرگز نمی توانم فراموش کنم لحظه اول زمانی بود که گلوله های رگبار دوم به من اصابت کرد و دو سه بار فریاد زدم: حسین آمدم، حسین آمدم که منظورم امام حسین (ع) بود. در همین دم و نفسهای آخر بود که احساس سبک بالی و بی وزنی می کردم یک نوع احساس بسیار شیرین و عاشقانه. همان طور که در خواب دیده بودم، می پنداشتم مرگم قطعی است و دیگر به پایان آلام و رنجها رسیده ام، دیگر وقت کوچ و رفتن است. در آن لحظه واقعاً شهادت برایم معنا می شد...
آنچه در بالا خواندید، بخشی از خاطرات عزت شاهی از مبارزین پیش از انقلاب و مسئول بازپرسی کمیته ی انقلاب است. خاطرات عزت شاهی داستان مردمانیست که روزگارانی از زن و فرزند و زندگی آرام خود دست کشیدند و بار انقلابی را به دوش کشیدند که وقوعش طومار محاسبات اعورانه ی غرب و شرق را در هم پیچید، انقلابی که به زیبایی تمام تا ابدیت بر پیشانی تاریخ خواهد درخشید. شرح سختی هایی که عزت شاهی در طول مبارزات خویش با آن ها مواجه می شود و شکنجه های روحی و جسمی طاقت فرسایی که از طرف دستگاه پلیسی مخوف متحمل می شود، لرزه بر اندام هر صاحب دردی می اندازد و به راستی با خواندن این کتاب انسان به چه نتیجه ای غیر از این می تواند برسد که "این انقلاب به آسانی به دست نیامده".
در این کتاب تاریخچه سیاسی مبارزاتی احزاب و گروه های مبارز علیه رژیم شاهنشاهی مانند: گروه ال-عال، حزب مؤتلفه اسلامی، حزب ملل اسلامی، حزب الله و سازمان مجاهدین خلق ایران و... از زبان نامبرده و نیز در پاورقی ها آمده است. مسئله ی تغییر ایدئولوژی مجاهدین خلق و علل پیرامون آن نیز به تفصیل شرح داده شده است. همچنین کسانی که می خواهند در مورد کارنامه ی مبارزاتی، دیدگاه ها و زوایای شخصیتی مبارزین دوران انقلاب و اشخاص تأثیرگذار سال های پس از انقلاب مانند: بهزاد نبوی، حسین شریعتمداری، آیت الله منتظری، آیت الله طالقانی، آیت الله ربانی شیرازی، آیت الله مهدوی کنی، احمد جنتی، هاشمی رفسنجانی، مسعود رجوی، موسی خیابانی، جلال گنجه ای، سید احمد هاشمی نژاد، لطف الله میثمی، حبیب الله عسگر اولادی، جواد منصوری، اسدالله بادامچیان، دکتر شیبانی، علی فلاحیان و... بیشتر بدانند، می توانند به این کتاب مراجعه کنند.
پیشنهاد می کنم به هیچ وجه این کتاب رو از دست ندید!
منبع: http://sharghkaroon.mihanblog.com
| محمد Dr | شنبه 19 شهریور 1390 |
نظر ها ()
|
|

با عرض سلام. شاید تا به حال در سایت ها و وبلاگ ها یا حتی از اطراف و اکناف در مورد آنچه که به چهره خوانی معروف است، مطالبی دیده یا شنیده باشید و احیانآ آن را در ردیف محملاتی چون فال قهوه و... پنداشته اید.
گرچه توجیه علمی مشخصی برای چهره خوانی وجود ندارد، ولی باید این را بدانید، که چهره خوانی یک علم است و حتی فراتر از آن، علمی است با قدمت چند صد ساله.
فراست در لغت به معنای تیزهوشی و در میان مسلمانان متمدن قرون پیشین اصطلاحآ به هنر خواندن خلق و خوی افراد از روی شکل اجزای چهره اطلاق می شده است.
اولین باری که با این مقوله آشنا شدم، در سال اول دبیرستان بود. مشاور دبیرستان کتابی را که در دست داشت، را باز کرد و عکس یک جانی را که مرتکب چندین قتل زنجیره ای شده بود، نشان کلاس داد و گفت: آدم های بی رحم و قسی القلب چهره ای خشک و بی حرکت دارند و در جواب یکی از بچه ها که پرسید: یعنی چه؟، گفت: ببینید آقای فلانی( اشاره کرد به یکی از بچه ها) وقتی می خندد، لبهایش بالا می رود، دهانش باز می شود...ولی افراد بی رحم، حرکت صورت محدودی دارند. در همان سال بود، که یکی از بچه های مذهبی خوابگاه در مورد گناهان و تأثیر آن ها بر چهره ی افراد برایمان صحبت می کرد
ولی آیا چهره ی آدمی است که بر خلق و خوی او تأثیر می گذارد؟ چهره ی انسان توسط کروموزوم ها و وراثت تعیین می شود، اگر چهره است که بر خلق و خو تأثیر می گذارد، پس آیا خلق و خوی آدمی در واقع توسط کروموزوم ها به او می رسد؟! یعنی آیا آدمی خلق و خوی خود را از والدینش به ارث می برد؟! برای مثال گفته می شود چشمان درشت نشان از یکرویی و خونگرمی صاحب آن دارد، در صورتی که انسان درشتی چشمانش را از والدینش به ارث می برد، پس آیا این یکرویی را نیز از آن ها به ارث می رسد؟! یا اینکه خلق و خو چهره را تعیین می کند؟ در این صورت مسئله ی وراثت چه می شود و تشابه زیاد چهره ی فرزندان به والدین چه معنایی دارد؟ یا حالت دیگری متصور است و آن اینکه خلق و خو بر چهره ی به ارث رسیده اثر می گذارد و آن را تغییر می دهد؟ در اینصورت مکانیسم این تأثیر به چه صورت است؟! آیا از طریق هورمون ها و اعصاب است؟ این ها همه سؤالاتی است که ذهن من را مشحون ساخته!! آیا تا به حال تحقیقی در این زمینه صورت گرفته است؟
روانشناسی چهره همه ی اجزای چهره را در بر می گیرد و لی بنده فقط در مورد چشمان می نویسم.
چشمان کوچک:افرادی با این چشم، حسود، غیر قابل اعتماد، لجباز و بد طینت و بی نهایت مشکل پسند هستند و به خاطر این ویژگی ها به هیچ کس اجازه نمی دهند، وارد زندگی خصوصی آن ها شود.
چشمان سر بالا: بنیه ی فوق العاده ای دارد، اگر خشمگین شوند، خیلی آزردگی خاطر مخاطبان خود را پدید می آورند، در کار انعطاف پذیر و در تصمیم گیری مصمم هستند
چشمان سرپایین: دوستی صادقانه و ژرف، اهل فداکاری و ایثارند،سیرت نیکی دارند، کمتر صحبت می کنند، سختی بیشتری را نسبت به دیگران در زندگی تحمل می کنند و در شرایط ساده و قانعی زندگی می کنند.
چشمان نزدیک به هم: افرادی که چنین چشمانی دارند، شخصیتی حسابگر دارند، درون گرا هستند، زمینه ای از تنگ نظری و کوتاه فکری دارند، باهوش و با ذکاوت دارند و مشاغل سیاسی و بازرگانی با سرشت آن ها موافق است.
چشمان با فاصله: چنین چشمانی نشانگر بی آلایشی، تمایلات مثبت و جرأت رویارویی با زندگی است، پرتوقع اند و در رفتار با دیگران ساده و عاری از تزویرند، زود باوری و ساده اندیشند.
چشمان گود رفته: این چشم به شخصیت های متفکر و خیال پرداز تعلق دارد، حالات و اقعی خود را چه در اعمال و چه در احساساتشان از دست نمی دهند، عاملی سرشتی باعث می شود در جوانی سرشت زندگی خود را در موجی از اشتیاق و تلاش رقم بزنند.
چشمان از حدقه درآمده: صاحبان این چشمان بسیار تیزفهم و دارای اراده ی قوی هستند، خودپسند و غیرقابل اعتمادند، غالبآ به خاطر اضطرابشان منفعل اند،عطش جنسی دارند و برای برآوردن آن حاضرند به هر خلافی دست بزنند.
چشمان سه گوش: حوصله ی بحث و جدل ندارند و می خواهند عقیده ی خود را حتی با تغییر به دیگران تحمیل کنند، در ارتباط با دیگران مشکل دارند، خیلی از کارها را در نیمه رها می کنند.
چشمان مربع مستطیل: این چشم در افراد با استعداد که از فکر خود بهره می گیرند، مشاهده می شود، شخصیت جالب ایشان چیزی را لاقید رها نمی کند، خاطری آسوده مهم ترین دغدغه ی این افراد در زندگی خصوصی است، خود را غرق در روابط با دیگران نمی کنند و همه چیز را با دقت زیر نظر دارند.
چشمان کمانی: اگر به ضعف مخاطب خود پی ببرند، او را فریب می دهند، همیشه در تلاشند کارها را به نحو احسن انجام دهند ولی در ایجاد رابطه ی عمیق احساسی ناتوان اند.
چشمان چپ: خجالتی، درون گرا، بی حوصله، و کم بنیه هستند، اما میل به زندگی در آنها قوی است.
چشمان ناهمگون: محتاج قدردانی، جاه طلب، برخی اوقات لجباز، پرتوقع و بسیار خیال پردازند.
چشمان محدب و کروی: دقت، شعور، قوه ی خوب قضاوت، اغراق گویی از ویژگی این افرادست.
چشمان بسیار ریز: رازداری، سکوت، ضعف جسمانی و دماغی ولی چنانچه کوچک و ریز به نظر رسیدن چشم به دلیل جمع شدن چربی در اطراف آن و یا به دلیل چاقی گونه های زیر چشم باشد، از پرخوری و شهوترانی صاحبش حکایت دارد.
منبع: چشم برزخی نوشته ی غلامرضا گلی زواره
نکته:این ها صرفآ خلق و خوی انسان اند یعنی به طور ناخودآگاه از انسان بروز می کنند و چه بسا کسانی که به انگیزه های مختلف مثل پایبندی به اخلاق اسلامی خلق و خوی خود را تحت کنترل دارند.
ضمنآ این مطالب قطعی نیستند، پس در کل نمی توان تنها با اتکا به آن ها در مورد افراد قضاوت کرد بنابراین خواهشآ جانب اخلاق و خصوصآ خوش بینی را نگهدارید.
| محمد Dr | جمعه 28 مرداد 1390 |
نظر ها ()
|
|
سلام، سلامی به گرمی روزهای اهواز
از15 اردیبهشت تا الآن که 10مرداده یعنی 85 روزه که پیدام نیست. احتمالآ دیگه خودتون می دونید چرا؟! تا همین ده روز پیش امتحان داشتم. ایام سختی بود. خوابگاه خالی شده بود و فقط عده ی قلیلی توش مونده بودن. با این وجود مجبور بودیم روزها تکراریو تحمل کنم.
اومدم تا بگم هنوز یادم هست یه وبلاگی دارم!
با خوندن مطالب قبلیم متوجه کمی کسری هایی شدم، خواستم همونجا کاملشون کنم، فکر کردم اونایی که خواننده ی ثابت وبلاگن و مطالب جدید رو میخونن و من نمی دونم چند نفرن(!) ممکنه متوجه نشن، پس موارد اضافه شده رو اینجا هم میگم: به مطلب جام جهانی یه عکس اظافه کردم، به مطلب کتابخونی چند مورد کتاب خاطره ی دیگه اضافه کردم، به مطلب "خوابگاه" یه سوژه ی جدید اضافه کردم، به مطلب"فقر" هم یه عکس اضافه کردم.
سعی می کنم تو این فرصت به دست اومده یعنی تابستون بیشتر به وبلاگ برسم.
خب مختارنامه هم تموم شد. فیلم خوبی بود. البته موضوع خیلی خوبی هم داشت.
و اما حکایتی جالب پس از شکست زبیریان در کوفه:
ابومسلم نخعی برای دیدار با عبدالملک بن مروان، به دارالعماره رفت و سر مصعب را در مقابل عبدالملک دید. به او گفت:
روزی در همین مکان سر حسین بن علی را نزد عبیدالله بن زیاد دیدم، سپس سر عبیدالله را نزد مختار دیدم، پس از آن سر مختار را پیش مصعب دیدم و اکنون سر مصعب را مقابل تو می بینم....!
عبدالملک از شنیدن این گفته ی ابومسلم بر خود لرزید، از دارالعماره بیرون رفت و دستور داد تا آنجا را برای همیشه تخریب کنند تا دیگر کسی سر او را پیش دیگری نبیند!
| محمد Dr | دوشنبه 10 مرداد 1390 |
نظر ها ()
|
|

سخنش را آرام و با متانت خاص خود شروع می کرد: بسم الله الرحمن الرحیم. الحمدالله رب العالمین. بارئ الخلائق اجمعین... مقدمه ی مفصلی می گفت و بعد آرام آرام موضوعش را پیش می گرفت. کم کم صدایش بالاتر می گرفت و در میانه های سخن وقتی به جان کلام می رسید، دیگر گویی دست خودش نبود، بی مهابا فریاد می زد. او برخلاف کسانی که ریاضت خانقاه و ادای نماز و روزه شان را بر روشنگری بر منابر ترجیح می دادند، دغدغه ی بیداری مردم را در سر داشت و در فضایی که شرق و غرب برای استثمار هر چه بیشتر ملل جهان بر کوس ایدئولوژی های مزخرف خود می کوبیدند و در فضایی که دانشگاه های ما جولانگاه نظریه های رنگارنگ مارکس و انگلس و لنین و مائو بود، او نیز به اسم اسلام جلو آمده بود و دینش را تبلیغ می کرد.
استاد شهید آیت الله مطهری... در 13 بهمن 1298 هجری شمسی در فریمان در نزدیکی شهر مقدس مشهد در یک خانواده اصیل روحانی چشم به جهان گشود. پس از طی دوران طفولیت به مکتبخانه رفته و به فراگیری دروس ابتدایی پرداخت. در سن دوازده سالگی به حوزه علمیه مشهد عزیمت نموده و به تحصیل مقدمات علوم اسلامی اشتغال ورزید. علیرغم مبارزه شدید رضاخان با روحانیت و مخالفت دوستان و نزدیکان، برای تکمیل تحصیلات خود عازم حوزه علمیه قم شد. او در طول تحصیلش در قم از محظر اساتید گرانقدری چون آیت الله بروجردی، علامه طباطبایی و امام بهره جست و بعدها در مبارزه با رژیم طاغوتی در کنار امام ایستاد و از ایدئولوگ های نظام جمهوری اسلامی شد و ریاست شورای انقلاب را بر عهده داشت. و سرانجام در ۱۱ اردیبهشت ۱۳۵۸ به هنگام بازگشت از جلسه ی رجال سیاسی انقلاب در منزل دکتر سحابی هدف گلوله یکی از افراد گروهک فرقان قرار گرفت، و پس از انتقال به بیمارستان درگذشت.
انتشارات صدرا در سال 1357 برای تمركز بخشیدن به نشر آثار آن اندیشمند گرانقدر اسلامی به پیشنهاد خود آن متفكر شهید تأسیس گردید و پس از پیروزی انقلاب اسلامی و شهادت استاد، همه تلاش خود را برای برآوردن درخواست های مردم نسبت به آثار آن بزرگمرد به کار گرفت به طوری که امروزشاید کمتر کتابخانه یا نمایشگاهی باشد که به چند کتاب از این متفکر گرانقدر مزین نباشد. ولی متأسفانه علی رغم همه ی این ها هنوز که هنوز است چهره ی اندیشمند این عالم فرهیخته ظالمانه در پس پرده ای از ناآشنایی قرار دارد. ظلمی که ظالمش تبلیغات غیر اصولی و البته ماییم. ما جوانان که هیچ رغبتی برای مطالعه ی آثار این اندیشمند بزرگ و آشنایی با تفکر والایش نشان نمی دهیم. شاید اگر او دکتر می بود، کمتر با این بی مهری روبه رو می گردید و قشر جوان ما بیشتر به وی اقبال می کرد.
گاه هنگام خواندن کتاب هایش چنان محو هوش و قلم رانیش می شدم، که بی درنگ خواندن را متوقف می کردم و به عمق تفکر و ایمانش به اسلام می اندیشیدم و بر کسانی که این مرد بزرگ و متفکر را از این ملت گرفتند، لعنت می فرستادم. او علم و تهذیب را به هم آمیخته بود و این بود راز اصالت تفکر و عدم انحرافش از محور دین، اصلی که چه کس ها نخواستند یا نتوانستند به آن پایبند بمانند.
| محمد Dr | پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 |
نظر ها ()
|
|
مدت مدیدی بود که آپدیت نکرده بودم. به خاطر اینکه فراغت زیادی نداشتم، شایدم انگیزه کافیو نداشتم.
ولی خیلی وقت بود می خواستم راجع به موضوع مهمی که امروز بحث غالب محافل و شبکه های خبریه، بی تفاوت نباشم و یه مطلب در موردش بنویسم. بی شک ما مسئولیم.
آره! انقلابای کشورای عربی...
وقتی جوان تونسی در مقابل مجلس نمایندگان این کشوراقدام به خودسوزی کرد، حتی فکرش را هم نمی کرد که با این کار او بالآخره آتش های زیر خاکستر شعله خواهند کشید و دیکتاتورها از پس دیکتاتورها را در خود فرو خواهند برد.
به دنبال این اقدام، در میان تظاهرات وسیع جوانان بیکار تونسی، زین العابدین بن علی دیکتاتور تونس که دیگر بقای حکومت فاسدش را ممکن نمی دید، فرار را بر قرار ترجیح داد و به مرکزیت این دیکتاتوری ها یعنی عربستان سعودی گریخت.
ولی این منتهای ماجرا نبود. با پیروزی مردم تونس، تظاهرات سراسر کشورهای عربی را فراگرفت: مصر، لیبی، بحرین، یمن، اردن، سوریه ...
ولی شاید بزرگترین و مهم ترین این انقلاب ها که بیش از پیش پشت صهیونسیم و آمریکا را لرزاند، انقلاب مردم مصر بود.
مصر کشوری پر جمعیت، در شمال شرقی آفریقا با تمدنی شش هزار ساله وتاریخی پر فراز و نشیب...
در 23 ژوئیه1952 سرهنگ جمال عبدالناصر و اتحادیه افسران آزاد با اجرای طرح یک کودتا توانستند ملک فاروق پادشاه عیاش این کشور را مجبور به استعفاء و خروج از کشورو پس از چندی اعلام جمهوری کنند و عبدالناصر به عنوان دومین رئیس جمهور مصر پس از سرلشکر نجیب انتخاب شد. وی با پیشه ساختن مرام ملی گرایی خود توانست اعراب را در برابر اسرائیل متحد و کانال سوئز را ملی اعلام کند. دراین دوره جنگ های موسوم به جنگ اعراب و اسرائیل رخ داد که به دلایلی پیروزی قابل توجهی نصیب اعراب نکرد. با مرگ عبدالناصر، محمد انور سادات معاون وی به ریاست جمهوری رسید. وی نیز تا چندی راه مبارزه ی با اسرائیل جمال را ادامه داد ولی طولی نکشید که به مذاکره روی آورد و سرانجام در پیمانی که در کمپ دیوید اقامت گاه کارتر بین او و مناخیم بگین نخست وزیر وقت اسرائیل صورت گرفت، ضمن صلح با اسرائیل ،این رژیم را به رسمیت شناخت.
به دنبال به رسمیت شناخته شدن اسرائیل از سوی سادات، کشورهای عربی مصر را از جهان عرب طرد کردند. سادات نیز دو سال بعد در هنگام سان دیدن از ارتش توسط سرگرد خالد اسلامبولی از مخالفان صلح با اسرائیل کشته شد.
با معدوم شدن انور سادات، معاونش حسنی مبارک جای وی را گرفت. مبارک نیز همانند سادات روند صلح با اسرائیل را ادامه داد و کار را به جایی رسانید که مصر که روزی فرماندهی سپاه اعراب در برابر اسرائیل را داشت، طوق بردگی و ذلت اسرائیل را مفتضحانه به گردن آویخت و حافظ منافع شوم آن در منطقه شد.
و سر انجام او نیز همانند همتای تونسی اش در مقابل موج خروشان اعتراضات مردمی تاب نیاورد و در سالروز پیروزی انقلاب اسلامی ایران از قدرت کناره گرفت.
اما اوضاع در لیبی کمی گره خورد، چون سرهنگ قذافی پس از 42 سال دیکتاتوری، رغبتیی به ترک قدرت از خود نشان نداد و کار را به درگیری و جنگ داخلی کشاند. از همان اوایل انقلاب شهر بنغازی دومین شهر بزرگ لیبی به دست مخالفان افتاد و به پایگاهی برای آنان بدل گشت. ولی جنگ روند فرسایشی پیدا کرد و حاکمیت شهرهایی چون مصراته، زاویه، طبرق، رأس چندین بار بین انقلابیون و قذافی رد و بدل گشت. با طول کشیدن جنگ در لیبی و اوج گرفتن قیمت نفت، کشورهای غربی که منافع خود را در خطر می دیدند، به رغم اعلام مخالفت انقلابیون با دخالت نظامی خارجیان با پیش قدمی سارکوزی و فرماندهی ناتو وارد معرکه شدند تا عراق و افغانستانی دیگر بیافرینند. به دنبال اقدامات وحشیانه ی قذافی، دیکتاتورهای بحرین و یمن نیز با استفاده از سکوت معنادار جامعه ی جهانی به سرکوب تظاهر کنندگان روی آوردند تا به مخالفان خود بفهمانند انقلاب دیگری در منطقه رخ نخواهد داد. آل سعود نیز که از گر گرفتن آتش این انقلاب ها به وحشت اقتاده بود و با حسرت تمام شاهد سقوط دیکتاتورهای دوست خود بود، در بحرین مستقیمآ وارد عمل شدند و برای سرکوب هر چه بیشتر انقلابیون بحرین، نیروی نظامی به این کشور گسیل داشت.
پس همه با هم از مردم لیبی،بحرین و یمن حمایت می کنیم.
| محمد Dr | پنجشنبه 18 فروردین 1390 |
نظر ها ()
|
|
خب از زیر بار امتحانات سخت خلاص شدیم و بالآخره تونستیم نفسی بکشیم. هی...
بد نیست یه کم در مورد خوابگاه و حسنات (مگه داره ؟!) و معایبش بگم.
مدتی بود تو اتاقمون یه بویی پیچیده بود ولی از بس خودمون بش عادت کرده بودیم، اصلآ متوجه نبودیم. تا این که یکی از دوستان از اتاق بغلی اومد اتاقمون درس بخونه، گفت اتاقتون یه بوی خاصی می ده، نمی شه درس خوند. احتمالآ در گوشه ای از اتاق یه فرآیندی، تخمیری، تکثیری در حال انجامه! بلافاصله دست به کار شدیم و جست و جو جهت پیدا کردن منشأ بو رو شروع کردیم.
بعععععععععععععله پس از اندکی تجسس منشأ رو پیدا کردیم: پناه شب های گرسنگی، مأمن شکم های عاشق، یخچال عزیز! کف یخچال شیر ریخته بود و محیط کشتی بس غنی رو برا انواع و اقسام میکروارگانیسم از قارچ گرفته تا تک یاخته و ترماتود و... فراهم کرده بود.

قبلآ هر موقع دلمون می گرفت و دپسرده می شدیم، یه کم تو راهرو قدم می زدیم و به بدبختیامون فکر می کردیم و بعد خیلی دراماتیک سرمونو می کردیم تو پنجره و با دیدن تردد ماشینا و شلوغی خیابون یه کم تسکین می یافتیم که زندگی هنوز جریان دارد...
ولی گویا این کار به مذاق همسایه های رو به رو خوش نیامده و آن را حمل بر پررویی و سوء نیت ما کرده، فالفور با چهره ای در هم کشیده و مشت هایی گره کرده و سینه ای ستبر و خلاصه سرشار از غیرت به خوابگاه آمده و موضوع را با سرپرست خوابگاه در میان نهاده و نهایتآ پس از مشاجرات و مباحثات و صرف فسفر فراوان، سرپرست خوابگاه به این نتیجه می رسد که اصلآ باید پنجره های خوابگاه را گل گرفت! چندی بعد چند تن از کارگران تأسیسات در خوابگاه حضور به هم رسانیده و در مقابل چشمان مبهوت ما با پتک و چکش به جان شیشه های خوابگاه می افتند که می خواهیم شیشه ی مات نصب کنیم!
منظره ی خیلی تأسف باری بود. حالا خداوکیلی اگه کسی بخواد شهوترانی کنه، میاد پشت بنجره های خوابگاه و به فاصله ی سی چل متر اونورترو می پائه، بلکه نائل به زیارت یه سیاهی به اندازه ی مورچه بشه، یا خیلی راحت می ره بیرون توخیابون... الحمدلله که...

درهای اتاقا!!! واقعآ مضحکه. آهنی، ضخیم و بدون هیچ عایق و منفذ گیری ولی با شیشه ی دو جداره!!!!!!!!!!!
باور بفرمایید وقتی در فاصله ی یه متری ازشون می شینی، گویی در سلسله جبال هیمالیا مشغول صرف بستنی هستی!
سرما که سهله، باور کنید، باد هم میاد تو!!!! کافیه پرده رو بکشی روش تا ببینی چقدر شکم می زنه!

این آب آشامیدنی ماست!!! نگید جون من میدونم.....

این دیگه نوبره! شاهکار! اول ترم که اومدیم، چندین اکیپ از تأسیسات و تعداد زیادی کارگر اومدن و شروع به چکش زدن و جوشکاری و آهن تفتن کردن که می خوایم پله ی اضطراری بسازیم. پس از صرف هزینه ی زیاد و چندین شبانه روز کار بی وقفه و شترق شتروق بالآخره تونستن چار تا پله ی اضطراری واسه دو بلوک درست کنن.
یه چند روزی از افتتاح پله ها گذشته بود و ما هم گهگاهی اضطراری و میانبری! ازشون استفاده می کردیم، که در نهایت تعجب سرپرستی خوابگاه درشونو قفل کرد!!!!!!!!!!!! ظاهرآ وزش باد و به هم خوردن درها دلیل اخذ این تصمیم عجیب از طرف سرپرستی بود! همین مونده مثلآ تو یه آتش سوزی ساده خود آتیش تلفات نده ولی تلاش بچه ها برا گریختن از طریق پله ها منجر به قلع و قمع شدن یه عده بشه! خیلی خیلی مضحک تر این که چند وقت پیش تو خوابگاه مانور زلزله برگزار شد و کمی قبل از وقت موعود سرپرستی درا رو باز کرد و پس از اتمام مانور دوباره بستشون!!!!!!!!!!!

| محمد Dr | چهارشنبه 6 بهمن 1389 |
نظر ها ()
|
|

| محمد Dr | چهارشنبه 8 دی 1389 |
نظر ها ()
|
|


خیمه ی عاشوراییان در خوابگاه
سلام- بالأخره بعد از اتمام امتحانامون تونستیم یه نفس راحت بکشیم، هههههههههههههی زندگی! این روزا همه چیز رنگ و بوی دیگه ای داره... خیابونا، کوچه ها، وب، خوابگاه، دانشگاه، تلویزیون... مگه میشه با این کاروان همراه نشد و وبلاگ حقیر رو بدون این رنگ و بو گذاشت.
شاید وقتی عبیدالله بن زیاد و یزید سر بریده ی حسین را نزد خود داشتند و لبخند رضایت بر لبانشان نقش می بست، تصور نمی کردند، روزی از آنان به خونخواران تاریخ یاد خواهد شد و مردم تا ابد به خاطر صاحب همان سر به ظاهر شکست خورده و مطیع عزاداری خواهند نمود و اشک خواهند ریخت. هر ساله با او تجدید پیمان می کنند تا به رسم او هیچگاه ظلم و جور را برنتابند و شمر و یزید زمان خود را بشناسند و برای حفظ آرمان هایشان، از جان نیز بگذرند.
| محمد Dr | چهارشنبه 17 آذر 1389 |
نظر ها ()
|
|
آقای اسفندیاری معلم کلاس اول دبستانم (چند سال پیش به رحمت خدا رفت)، اسممو خوند. رفتم جلو کلاس. لوح تقدیری به اسم من تو دستش بود. از مساعی عالیه ام (!) تقدیر و تشكر کرد و لوح تقدیر رو تقدیمم كرد
. از نهایت خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم
. از کلاس خواست تا تشویقم کنند و در میان دست زدنای بچه ها خیلی با نزاکت اومدم و روی نیمکتم نشستم
. راستش نمی دونم زنگ چندم بود ولی هر چی که بود تا آخر کلاس ثانیه شماری می کردم که زنگ بخوره و بتونم لوح تقدیرم رو به همه نشون بدم. یه كاغذ با خط قشنگ كه اسم من توش اومده بود و پاش امضای مدیر بود. شاید فکر می کردم از آسمون اومده.
بالأخره به آرزوم رسیدم و زنگ خورد! همه به طرف درب خروجی هجوم بردن. من هم سر از پا نمی شناختم و از فرط شادی لکه می دویدم. فقط به این فکر می کردم که خودم رو تا خونه برسونم و لوح تقدیر رو به خونواده نشون بدم تا چند تا آفرین نثارم كنن
. تا سر کوچه ی مدرسه رسیدم، می خواستم وارد خیابون بشم و مسیرم رو به طرف خونه پیش بگیرم، كه در میان هیاهوی دانش آموزا احساس کردم کسی صدام می زنه. برگشتم. مهدی یوسفی بود. همکلاسیم. بچه ی ساکت و مرموزی بود. خیلی تنبل بود، فک کنم دوساله بود چون یه سر و گردنی هم از همه بلندتر بود. همیشه میزهای آخر کلاس می نشست و با نگاه نافذش همه رو زیر نظر داشت. اومد طرفم.
-ببینم معلم چی بهت داد؟
منم بدون معطلی با خوشحالی کیفم رو لای پاهام گرفتم و لوح تقدیر رو درآوردم ولی... به محض اینکه خواستم نشونش بدم، لوح تقدیر رو از دستم قاپوند و پا گذاشت به فرار!!! بدون تعلل افتادم دنبالش. هراسان شده بودم. خنده از لبام رفته بود و فقط به لوح تقدیر عزیزم که اینک در دستان مهدی یوسفی بود، فکر می کردم. خیابون به خیابون...کوچه به کوچه...بیست متری ازم جلو بود. گامای بلندی داشت. وارد کوچه هایی می شدیم که تا اون موقع نشده بودم. صدای پامون تو كوچه می پیچید....تا این که...نگاهی به عقب انداخت. دید ول کنش نیستم، ایستاد، گفت: بیا...آ...و لوح تقدیر رو در برابر چشمان مبهوتم پاره پاره کرد! من هم به محض دیدن این صحنه ی تکان دهنده که دیگه کاری از دستم بر نمی اومد، سر جام میخکوب شدم و زدم زیر گریه!![]()
مثل بارون اشک می ریختم! وای... وای... باورم نمی شد. این لوح تقدیر من بود كه پاره شد؟! حتی دیگه نرفتم تیکه هاشو جمع کنم. مهدی یوسفی آروم راهشو به طرف خونه ادامه داد. منم رومو برگردوندم تا راهی رو که اومده بودم، برگردم. صورتم خیس اشک شده بود. رو به روی مدرسه که رسیدم، هنوز بقیه ی بچه ها مشغول رفتن به خونه هاشون بودن. خواهرم که از مدرسش می اومد، منو دید. دید زار زار دارم گریه می کنم، گفت:چی شده محمد؟! منم فقط زیر لب مهدی یوسفی رو فحش می دادم!
و امروز از فراز سال ها هنوز که هنوزه، بعضی از صحنه های این واقعه رو کاملآ به خاطر دارم. انگار همین دیروز بود.
| محمد Dr | شنبه 6 آذر 1389 |
نظر ها ()
|
|
سلام - آقا یه چیزی! از این به بعد هر وقت آپ کردم ، بدونید از یه امتحان حیاتی خلاص شدم!
یه مطلب نوشته بودم، بزنم تو وبلاگ ولی یه کم که فکر کردم ، دیدم بی مناسبته ، گذاشتمش واسه یه وقت دیگه.
الآن کلیپ جنایت میدون کاجو دیدم ، واقعآ تکان دهنده بود. جوون رشیدو با چاقو زده بود، وایساده بود بالا سرش، اربده می کشید که کسی جلو نیاد وگرنه خودمو می کشم!!! این کلیپ بیشتر به خاطر بار امنیتی و پلیسی ای که داشته، معروف شده و لینکش تو خیلی سایتا اومده.آره! واقعآ جای سؤاله که وقتی جوون مردم با ضربه ی چاقو رو زمین ولو شده و داره آروم آروم جون می ده ، پس این پلیس 110 کجاست؟ و اون پلیسی که تو محل هست، چرا هیچ کاری نمی کنه؟ خودمونیم! وقتی به این قضیه فکر می کنم که اگه اینجوری شیم و پلیس هم به دادمون نرسه، احساس ناامنی می کنم. پس پلیس واسه چیه؟
حالا ولی غرض من چیز دیگه ایه! خطاب من بیشتر اون افرادین که تو محل هستن و می بینن که جوونه داره به همین سادگی جون می ده و دریغ از یک واکنش! جوونو هنوز داره نگا می کنه، سرشو بلند می کنه، حرف می زنه تا این که اونقدر میگذره و کسی به دادش نمی رسه که جون می ده . بابا خداوکیلی از مردم خودمون ناامید شدم! اینن مردم عاطفی ما؟! اینه اون همه رجز خونی و عاطفی ترین مردم جهان ؟! بابا بی دردی هم حدی داره! آدم چقدر ... فیلم بردار بی شعور گوشیشو می گیره طرف خودش که خودش هم تو فیلم بیفته تا بعدآ واسه دوستاش تعریف کنه که ... واسه دوستاش تعریف کنه که جوون مردم خیلی راحت جلو چشام جون داد و منم نگا کردم!!!!!! خاک عالم بر سرت . اون یکی داره چای می خوره! وای...وای...وای...
بعضیاشونم اونقدر کم شعور و بی بصیرتن که به محض این که طرف می گه برین عقب وگرنه خودمو می کشم، سریع کوتاه میان و عقب می کشن!!!!!! خب به درک! برو به جهنم! اون یکی داره جون می ده ، توی قاتل دیگه جونت حرمت نداره! قسم می خورم اگه این حادثه تو شهر یا استان ما رخ می داد، خیلی زود جوونو از چنگ این قاتل در می آوردن(باور کنید نه حس ناسیونالیتی و شووینیستیه نه تعصب و... .از این لحاظ مطمئنم )
کوچیک ترین شکی ندارم که باید به دادش می رسید حتی اگه شده با زدن ضارب. ولی واقعآ اگه اونجا بودم همون کارو می کردم؟ واقعآ شجاعتشو داشتم؟ نمی دونم! ولی می دونم مث این بی دردا هم بیکار نمی موندم.
شما اگه اونجا بودید چیکار می کردید؟
| محمد Dr | دوشنبه 24 آبان 1389 |
نظر ها ()
|
|